تبليغاتX
...ساکن نباش
دایره

تمام شد . همه‌اش تمام شد . باورت مي‌شود؟ همه‌چيز تمام شد . حالا بايد سراغ غم تازه‌ام بروم .

از اين حركت منحني‌وار خودم خسته شده‌ام . توي اين يك سال اخير حداقل سه چهار بار خودم را دور زده‌ام . هي از اول خودم به آخر خودم ، از آخر خودم به اول خودم . دايره بودن اصلا خوب نيست . همه چيز دارد يكنواخت مي‌شود . فكرش را بكن! مني كه هميشه از همه‌چيز لذت مي‌بردم دارم از يكنواختي مي‌گويم ، از خستگي مي‌گويم . . . حرف تازه‌اي نيست البته ! ولي اين بار مثل هميشه نيست . نمي‌دانم شايد اگر الآن يك جاي ديگر بودم همه‌چيز بهتر بود . . . شايد هم نبود . . . اصلا ولش كن . برويم سراغ غزل كه خيلي وقت است رهايش كرده‌ام . غزل هم اين روزها شبيه خودم شده . از قافيه‌ي بيت اول به قافيه‌ي بيت آخر . . . غزل دايره‌اي ! چه مضحك ! (چه‌قدر اين روزها از دايره بدم مي‌آيد!)

 

در بين ميله‌هاي قفس

 

امشب دلم گرفته و فرياد مي‌كشم

من با سكوت سرد خودم داد مي‌كشم

در بين ميله‌هاي قفس گير كرده‌ام

اما دو سه پرنده‌ي آزاد مي‌كشم

سرد است ، زير برف نشستم و صحنه‌اي

از آفتاب خيره‌ي مرداد مي‌كشم

اينجا تمام جهان عاشقانه‌ اند

من از هجوم ماتم و بيداد مي‌كشم

از گريه،از صداي ناله،از كمر و از

پُشتي كه توي همهمه وا داد مي‌كشم

حرفي نمانده‌است بگويم از اين همه

زجري كه توي اين همه رخداد مي‌كشم

اين كه نفس براي شما آسماني است

من اين نفس به بهره‌ي مازاد مي‌كشم!

اصلن به من چه كه همه نقاش مي‌شويد

من از نبود خودم توي باد مي‌كشم

اين آخر من است و من طرح مرگ را

به محكمي،به استواري فرياد مي‌كشم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04ساعت 23:37 توسط طاهره |

کتری

ديگر كم كم دارد از خودم اعصابم به هم مي‌ريزد . از اين دختري كه هر روز يك چيز را بهانه مي‌كند كه روزهاي كودكي‌اش را بيشتر كند . از اين دختري كه انگار قصد ندارد بزرگ شود . دختري كه دارد همه‌ي زندگي‌اش را حاشيه پر مي كند . دختري كه نمي‌خواهد خيلي چيزها را بفهمد ...

اصلا بگذريم از همه‌اش . اين روزها دهه‌ي فجر(!!!!!!)  است و من هم انگار مناسبت دارد زيادي رويم اثر مي‌گذارد كه داستان فجري مي‌نويسم . البته داستان مال كمي قبل تر است . مال يك روزي كه امتحان شيمي داشتم و يك عكس كتاب را ديدم كه يكهو زد به كله‌ام و ...

 

كتري

حالا خيلي از آن روزها مي‌گذرد . حالا قطره حتي فكر هم نمي‌كند . حالا فقط همه‌ي تلاشش را مي‌كند كه نلرزد ... كه بايستد ... حالا همه‌اش به يك جاي خيلي خيلي دوري خيره مي شود ...

نه ... از اول كه اينطوري نبود . اول فقط يك مقدار كمي بخار آب بود كه يكهو معلوم نشد چه شد كه سرش گيج رفت و چند پيچ خورد و صاف افتاد روي در سياه سوراخ سوراخ كتري لعابي سفيدي كه روي يك اجاق خاموش‌تر بود . همين كه خنكاي در سياه را روي پوستش حس كرد فوري تمام خودش را به كتري چسباند و از جريان خنكي كه توي بدنش راه افتاد احساس لذت كرد . بعد كم كم حس كرد دارد محكم‌تر مي‌شود . انگار داشت كوچك مي‌شد ، اما محكم مي‌شد ، مقاوم مي‌شد و همين برايش كافي بود و ديگر به كوچك شدنش فكر نكرد. (بعدترها هروقت آن روز را يادش مي‌آمد و آن هوس ناگهاني را ، هي خودش را لعنت مي كرد.)

همان موقع بود كه قطره شد . اطرافش را كه نگاه كرد قطره‌هاي ديگري را آنجا ديد كه هيچ كدامشان را نمي‌شناخت . كشان‌كشان خودِ جديدش را به سمت آن‌ها برد و شروع كرد به صحبت كردن با آن‌ها . هرچه مي‌گذشت از آن‌ها بيشتر خوشش مي‌آمد و با آن‌ها بيشتر دوست مي‌شد . كم كم قطره‌هاي ديگر هم به‌شان ملحق شدند و زياد شدند و جاري شدند و از يكي از سوراخ ها ريختند توي كتري .

توي كتري اصلا خوب نبود . تاريك بود . قطره دوستانش را هم گم كرده بود هيچ كس را آن دور و برنمي‌شناخت . روزها مي‌گذشتند و قطره هي خسته‌تر مي‌شد ... كسل‌تر مي‌شد ... از اين يكنواختي بدي كه اطرافش بود عصبي شده بود ... كلافه بود ... از روزمرگي روزهاي سياهي كه فقط چند روزنه‌ي كوچك نور بود كه كمي آن اطراف را روشن‌تر مي‌كرد

وضع بقيه‌ي قطره‌ها هم بهتر از او نبود . به جز چند پيرقطره كه ته كتري جا خوش كرده بودند و هي چرت مي‌زدند ، بقيه ، همه ، از اين وضعيت آشفته بودند . همه خسته بودند . هي از آن سوراخ‌ها به بالا نگاه مي‌كردند و نور را كه مي‌زد توي چشمشان مي‌ديدند و ذوق مي‌كردند و هي منتظر يك فرصت بودند كه خودشان را بكشند بالا و از توي آن فضاي تاريكي كه هيچ كس هيچ كس را نمي‌ديد بيرون بيايند. دور هم نشستند و صحبت كردند و مشورت كردند و هي نقشه هاي خيالي كشيدند. آخر آنقدر در دنيايشان فرو رفته بودند كه هيچ چيز ديگري يادشان نمي آمد. فقط مي دانستند بيرون از آن كتري هواي دلپذيري انتظارشان را مي‌كشيد .

خودشان هم مي‌دانستند كه براي اينكه بتوانند به آن بالا برسند فقط يك گرماي اندك كافي بود تا آن‌ها را پرتاب كند آن بالا و بعد آن‌ها از آن سوراخ‌ها خودشان را بيرون بكشند.

مدتي به همين ترتيب گذشت تا اين‌كه يك روز قطره‌ها سر‌وصدايي از بيرون شنيدند . با خودشان فكر كردند حتما كسي آمده توي آن خانه زندگي كند . همه خوشحال شدند از اين‌كه بالاخره كسي شعله‌ي زير آن كتري را روشن خواهد كرد .

همينطور هم شد . يك نفر آدم آمد و زير آن كتري را روشن كرد . اما برخلاف همه‌ي آنچه كه قطره‌ها تصور مي‌كردند كار آدم همين‌جا تمام نشد . نفهميدند چه شد . فقط يك نور شديد كه زد توي چشم همه‌شان و چشم‌هايشان را بستند و وقتي باز كردند ديدند همه جا تاريك شده . همان چند روزنه‌ي كوچك هم از بين رفته بود . اما قطره ها به اين فكر نكردند . از گرمايي كه زيرشان احساس مي‌كردند خوشحال بودند و تا جايي كه مي‌توانستند حركت كردند .

همه چيز عالي بود . گرما لحظه به لحظه بيشتر مي‌شد . همه مي‌دويدند ، مي‌پريدند ، مي‌رفتند ، هر كس به طرفي و جهتي . هر طور كه بود مي‌خواستند بالا بروند . حتي روي سر همديگر راه رفتند . كم‌كم بعضي‌ها بخار شدند و يواش‌يواش شروع كردند به بالا رفتن اما روزنه‌اي پيدا نمي‌كردند كه به سويش بروند. بعضي‌ها هم كه تندتر رفته بودند آن بالا فقط يك تو سري خورده بودند و محكم افتاده بودند پايين .

قطره‌ها آن‌قدر داد و بيداد كردند و حركت كردند كه كم‌كم كتري هم شروع كرد به سروصدا كردن . آنقدر شلوغ كردند كه هر آدمي توي آن خانه بود حتما مي‌رفت و در كتري را برمي‌داشت . اما از قضاي روزگار آدمي كه ‌آمده بود توي آن خانه يك آدم خشك بود كه فقط تازگي‌ها يك چيزهايي ياد گرفته بود . كه مولكول‌ها هروقت گرم شوند حركت مي‌كنند و هروقت يخ بزنند . . .

بلند شد و رفت و برعكس همه‌ي آدم ‌هاي ديگر كتري را بلند كرد و گذاشت توي فريزر .    

قطره‌ها كمي ديگر به سروصدايشان ادامه دادند اما كم‌كم خسته شدند . ديگر هم گرمايي نبود كه حركتشان بدهد . روزنه‌ي نوري هم نبود كه يادشان بيندازد بيرون آن كتري را .

همان موقع بود كه همه‌ي نقشه هايشان نقش بر آب شد و تازه فهميدند چه خيال خامي را در سر مي‌پرورانده‌اند : آزادي !

قطره‌ها كم‌كم سرد شدند. سردتر شدند و باز هم محكم‌تر شدند ، مقاوم‌تر شدند ، كوچكتر شدند ، كم‌ظرفيت‌تر هم شدند . احمق‌تر هم شدند . كتري هم كم‌كم سرد شد . كوچك شد . اما مقاوم‌تر نشد . يعني . . .  ضعيف‌تر هم شد . بعضي جاهايش هم ترك خورد . آخر كتري كه نبايد كوچك بشود . اما ديگر همه چيز فراموش شده بود . قطره‌ها فراموش شده‌بودند و فراموششان شده بود . همه چيز. . . حتي گرما را ، حتي راحتي را . حالا ديگر از قطره‌ها هيچ حركتي برنمي‌آمد . قطره‌ها فقط مي‌لرزيدند . حتي توانايي حركت كردن را هم از دست داده‌بودند . توانايي بلند شدن ، داد زدن . . .

حتي لرزيدنشان هم دست خودشان نبود . سرما بود كه واشان مي‌داشت بلرزند . قطره‌ها همه چيزشان را از دست داده بودند . ديگر حتي فكر هم نمي‌كردند ، حتي خيال هم نمي‌كردند ، رويا هم نداشتند‌ ، آرزو هم يا نداشتند يا محال بود . قطره‌ها فقط مي‌لرزيدند . . . از سرما . . . از ترس . . . از حركت بعديشان هم مي‌ترسيدند . مبادا از اين‌كه هستند هم سردترشان بشود . حتي وقت‌هايي هم كه كسي در فريزر را باز مي‌كرد همه‌ي واكنش‌شان اين بود كه كمتر بلرزند . يعني تنوعشان اين بود . اما همين‌كه از سرما مجال مي‌يافتند فكر كنند . . . بفهمند . . . فوري يك نفر در فريزر را مي‌بست و قطره‌ها دوباره مي‌لرزيدند . . .

حالامدت‌هاست كه قطره‌ها نه فكر مي‌كنند ، نه حركت مي‌كنند و نه حتي توانايي دارند كاري به جز لرزيدن انجام دهند . فقط مي‌لرزند و به يك نقطه‌ي خيلي خيلي دوري خيره مي‌شوند . حتي نمي‌فهمندكه روزمره شده‌اند . يكنواختي را هم نمي‌فهمند . حالا 29 سال تمام است قطره‌ها كاري جز لرزيدن انجام نداده‌اند . . .

 

 

از مدرسه آپ کردن هم عالمی داره ها!!! 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 8:17 توسط طاهره |

بهمن را از هر طرف كه بگذراني از تو خالي نمي شود !

 

 من كه نبودم ، نمي دانم ؛ ولي تويي كه آن موقع ها بودي... تويي كه آن موقع ها را يادت مي آيد بگو :

17 سال پيش هم همه چيز همينطوري بود؟ همه چيز همينطور رنگ و رو رفته؟

چه احمقانه معلوم است كه نبود اگرنه كه تو مغز خر نخورده بودي كه روزهايت طلايي ات را رها كني و خودت را توي اين گرفتگي ها فرو ببري... خورده بودي؟

دلم مي خواهد همه چيز را 1369 بار به عقب برگردانم تا از همان اول خودم را توي زندگي ات جا بكنم كه حالا هي به زندگي سگي خودم لعنت نفرستم و هي از همراه كردن تو با خودم نترسم ...

 اصلا ولش كن ... روز تولدي اين حرفها چيست؟

شايد شادتر شوي اگر بفهمي غزلِ قهر كرده ام به خاطر تو هم كه شده آشتي كرد . اصلا منتظر بود تو بيايي كه افتتاحش كني...

نه !حالا ايراد نگير ... مي دانم دارد ... خوب ... تازه آشتي كرده ، ناز مي كند ...

فقط بخوان ... فقط تو بخوان ... آخر فقط مال توييست كه افتتاحش كرده اي ... تويي كه مخاطب همواره ي اين روزهايي...

 

دارم دوباره توي خودم غلت مي خورم

از قرص هاي تب بر تو هم آخر نمي خورم

من با تو ام ، تمام تو ام ، من تو ام ، ببين !

دارم تمام مي شوم از «من» ، تو ام ، پُرم

يك روز توي خاطره هايت رها شدم

دنيا تويي و خاطره هايي كه از بَرَم

من با تو ، فاصله ، يك دره ي عمیق... ترس!

اين دره... دست... تو.. .داد : بيا !

                                             - نمي پرم

لم مي دهم به بالش خيسي كه خواب هام

پر مي شود از اين طنين مكرر: «نمي پرم»

دیگر براي هميشه خودم را ورق ورق

من پاره مي كنم .. از تو و دفتر ... و مي بُرم

 

 

چه طور مي تواند يك آدم كه تمام خودش را در قلب يك نفر جا بشود؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 23:38 توسط طاهره |